راههای رهایی از باورهای غلط و محدودساز

راههای رهایی از باورهای غلط و محدودساز

همه ما انسان ها برای داشتن زندگی با آرامش و پر نشاط در این دنیای بی کران تلاش می کنیم. اما گاهی اوقات برخی باورهای محدود ساز و غلط به زبانی دیگر مقاومت هایی در زندگی سراغ ما می آیند و مانع پیشرفت و رشد آرامش ما می شوند. در این مقاله به شما می گوییم که چه راهکارهایی برای رهایی از این باورها و مقاومت ها را به کار بگیرید.

باورهای سمی و خطرناک، باورهایی محدود سازی هستند که مخفیانه با ظاهری جذاب می آیند. باور ها حاصل تجربیات و شنیده های ما هستند. باورها از پدر و مادر و معلم ها و بزرگتر ها از رسانه ها و اجتماعی که در آن زندگی می کنیم در ما شکل می گیرند گاهی برخی جملات را آنقدر تکرار کرده ایم که تبدیل به باور شده اند. برخی باورها هم هستند که معلوم نیست از کی و چطور آمده اند و در گوشه های ذهنمان نشسته اند. البته یکی از راه هایی که می توانیم باور های محدود ساز را خنثی کنیم و عادت های خوب جایگزین آنها کنیم باز تکرار جملاتی است که درست و مثبت هستند و با باور به آنها می توانیم زندگی که در شان اشرف مخلوقات است را تجربه کنیم.

شاید بعضی از این جملات و باورها حتی فکر هم نکرده باشیم، فقط مثل یک قانون غیرقابل تغییر تکرارشان می کنیم. نمی دانیم چرا همیشه دست و پایمان بسته است، احساس درماندگی می کنیم، روابط مان با دیگران دستخوش چالش است، موفقیت هایمان همیشه معطل عنصری می ماند که نیست. باورهای سمی و خطرناک، باورهایی موذی هستند که مخفیانه با ظاهری جذاب می آیند و بدون اینکه کسی آنها را مقصر بدانند مسیر خودپنداره تفکر و رفتارهای ما را عوض می کنند. اگر باورهای جدید و خوب نسازیم اگر برای زندگی خود برنامه نچینیم، باور های محدود ساززیا ههمان مقاومت هایمان برایمان برنامه می چینند و ما را در خود غرق می کنند و عنان زندگی مان را به دست خود می گیرند. در ادامه شما را با چند باور سمی آشنا می کنیم.

خواهی نشوی رسوا؟!
بسیاری از ضرب المثل های ما انگار مهر تائید دارند و ما با خیال راحت سالهای سال است بدون ذره ای شک در زندگی مان پیاده می سازیم، تکرار می کنیم و حتی به فرزندانمان هم آموزش می دهیم. نخستین و سمی ترین باوری که در قالب یک ضرب المثل در ادبیات ما جاخوش کرده، همانی است که سال ها می گویند نگویید و عمل نکنید اما هنوز هم برخی به آن باور دارند؛ «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» این باور آنقدر سمی است که فقط یک دقیقه تفکر در مورد تبعات آن کافی است تا برای همیشه با آن خداحافظی کنیم و از دایره اصطلاحات و ضرب المثل هایمان کنارش بگذاریم


به قول دکتر انوشه: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! … این غلطه عزیز من! اگه بخوای همرنگ این مردم دمدمی مجاز بشی باید تغییر ماهیت بدی و بشی آفتاب پرست …همرنگ دیگران نباش ،”خودت باش” و ” بهترین در نوع خودت”

ما هم اگه شانس داشتیم!
یاد جمله ای از بزرگی افتادم : ” من به شانس اعتقاد دارم، چون هرچه بیشتر تلاش می کنم، بیشتر شانس می آورم”
شانس یعنی احتمال و احتمال برای همه در شرایط مشابه یکسان است. پس هیچ کسی شانسی فراتر از دیگری ندارد، مگر اینکه بیشتر تلاش کرده باشد و نتایج بهتری برای خود جمع کرده باشد، عزت نفس بالاتری داشته باشد و صد البته خود را بدشانس ترین فرد عالم بشری نداند. باور به بدشانس بودن از آن باورهایی است که با شوخی شروع می شود. یکی دوبار به شوخی به بقیه می گوییم «من اگه شانس داشتم که…» و بعد کم کم باورمان می شود که آدم بدشانسی هستیم.


هیچ شانس یا معجزه‌ای در کار نیست!…واقعیت این است که اکثر میلیاردرهای خود ساخته مردمی عادی بودند با تحصیلات، شغل، خانه و اتومبیلی متوسط. ولی آنها دریافته‌اند که سایر افراد موفق چگونه عمل می‌کنند و سپس همان اعمال را بارها و بارها تکرار کرده‌اند تا به همان نتایج رسیده‌اند. هیچ شانس یا معجزه‌ای در کار نیست.
                                                                                                                             برایان تریسی

به حرف دلت گوش نکن
«دلم بهم دروغ نمی گه»، «به حرف قلبت گوش کن»، «احساسم هرگز خطا نمی ره»؛ این باورها، باورهای اشتباهی است. احساسات ممکن است آدم را گمراه کنند و به خطا ببرند. بهتر است به حرف عقل سلیم و تجربه عبرت انگیزتان بیش از حرف قلب و احساستان گوش کنید.


در پژوهشی اخیر از آدم‌ها پرسیدند محل تصمیم گیری‌شان در کجا واقع است؛ عقل یا قلب. با آن که نتایج جالب توجه هستند ولی در بدو امر ممکن است چندان گویا و معرف شخصیت شما نباشد. به طور خلاصه: آدم‌های “قلبی” احساسی هستند، و آدم‌های “عقلی”، منطقی. این پژوهش می‌گوید: درکل ما احتمالاً انتظار داریم آدم‌ها وقتی سر کلاس یا در حال مطالعه هستند بیش تر عقل‌گرا باشند، و وقتی با دوستان یا خانواده هستند قلب‌گرا. هرچند این حرف روی کاغذ معنی دار است، درواقع چگونگی استفاده از این درک و دیدگاه است که به ما کمک می‌کند تصمیمات متعادل تری بگیریم. در کل، شخص “قلبی” به بیش تر چیزها از دیدگاه احساسی نگاه می‌کند. او تمام انتخاب‌ها را می‌سنجد، و ممکن است فرآیند تصمیم گیری‌اش بیش تر طول بکشد.
وقتی تصمیم‌های کوچک بسیاری هستند که به تلاش زیادی نیاز دارند، اوضاع پیچیده می‌شود و کار فقط به تعویق تصمیم گیری می‌انجامد. طبق گفته‌ی ویل فِرِل در حسابِ توئیترش: “من ۹۹ مشکل دارم و ۸۶ تای آنها داستان‌های ساختگی ذهن من هستند که بی‌هیچ دلیل منطقی نگرانشان هستم.”

جواب ابلهان خاموشی است 


این هم ضرب المثلی دیگر است که حد و مرز روشنی ندارد. چه کسانی ابله هستند و کی باید سکوت کرد، نکته ای است که معمولا توجه چندانی به آن نمی شود. هر کجا که کم می آوریم داد می کشیم جواب ابلهان خاموشی است. سکوت خوب است، خداوند هم در قرآن می فرماید اگر نادانی تو را خطاب قرار داد تنها به گفتن سلام بسنده کن. اطرافیان، خانواده و دوستان نیاز به سکوت شما ندارند. اگر می خواهید رابطه هایتان درست و خوب پیش بروند باید به موقع حرف بزنید، پاسخ بدهید، دلیل بیاورید و گفت وگو کنید. این که خاموش بمانیم و کلامی نگوییم یکی از کارهای مغز خزنده است که سه کار فقط می تواند انجام دهد یا فرار می کند یا تسلیم می شود و یا حمله می کند.

 

کو خوشبختی؟
خوشبختی آن چیزی است که همه به دنبالش هستند. بهتر است باور کنیم که خوشبختی یک حس درونیست. عامل خوشبختی از آدمی به آدم دیگر فرق می کند. می توانید با مطالعه کتاب الکترونیکی دیدار با خوشبختی مطالب بیشتری را درباره دستیابی به خوشبختی مطالعه کنید. یک لبخند ساده هم می تواند فردی را مالک قدرتمند خوشبختی کند. باور کنیم که خوشبختی آن دورها و معطل پول و مدرک و زیبایی و عشق یکجا نمانده است. بهتر است بیش از این معطلش نگذاریم.

قربانی بودن
همه ما قبلا نقش قربانی را بازی کرده ایم. چند نفر از ما تا به حال برادر یا خواهر کوچکتر خود را به خاطر شکسته شدن آینه ملامت کردیم؟ من خودم که این کار را کرده ام. چند نفر از ما تا به حال به خاطر خراب شدن کارها انگشت اتهام را به سوی همکار خود گرفته ایم؟ اما نقش قربانی را بازی کردن مانند خوردن غذای بد است ، در طولانی مدت تنها باعث می شود حالتان بدتر شود. من قربانی یک تصمیم نادرستم، من قربانی یک انتخاب رشته غلطم، من قربانی یک رابطه اشتباهم، من قربانی یک تصادفم و… .

 

آدم های زیادی هستند که گمان می کنند قربانی شده اند و برای همیشه قربانی می مانند. این باوری غلط است. هر انسانی توانایی این را دارد که خود را از ناراحتی ها نجات دهد. باور قربانی بودن آنقدر سمی است که هویت فرد پس از گذشت زمان تحت تأثیر آن شکل می گیرد. افراد قربانی مسئولیت قبول نمی کنند، در زندگی منجمد شده اند، کینه به دل می گیرند، با قاطع بودن مشکل دارند و … خصوصیات دیگری دارد که در آخر اگر فرد قربانی در رفتارهایش تغییر ایجاد نکند شاهد عواقب دردناکی در زندگی و روابطش خواهد بود. 

فقط باید کار کرد
ارنست رادرفورد دانشمند مشهور نیوزلندی، شب هنگام وارد آزمایشگاه خود در دانشگاه منچستر شد و دید که یکی از دانشجویان هنوز پشت دستگاه نشسته و کار می کند! رادرفورد با تعجب از او پرسیداین وقت شب اینجا چه کار می کنی؟ دانشجو پاسخ داد: استاد دارم کار می کنم. رادرفورد پرسید: پس روز چه کار می کنی؟!
دانشجو به امید تحسین استاد پاسخ داد: روزها هم کار می کنم. چهره رادرفورد در هم فرورفت و بعد از لحظه ای سکوت، به دانشجویش گفتگوش کن پسر، پس تو کی فکر می کنی؟
فقط کارنکنیم یادمان باشد لازمه رشد، پیشرفت و توسعه، فکر کردن است. یکی از آفت هایی که امروزه گریبان ما را گرفته ولع و حرص کار زیاد انجام دادن است طوری که اگر ببینیم شخصی به طور نرمال هشت ساعت کار می کند، هشت ساعت می خوابد و هشت ساعت دیگر را با خود خلوت می کند، تفریح می کند، در فراغت می گذراند، امورات دنیوی و اخروی خود را سپری می کند در ذهنمان تصویر یک انسان بی خیال و یا انسانی که زندگی را باری به هر جهت می گذراند، ایجاد می کنیم. باور کرده ایم تا بیست و چهارساعته کار نکنیم موفقیتی عایدمان نخواهد شد. برای استراحت و سرگرمی نقشی فانتزی و تجملاتی قائلیم. درحالی که سرگرمی و استراحت کردن، بازسازی روحی و جسمی است و نه اتلاف وقت و انرژی. مهم این است که بتوانیم برنامه ریزی صحیحی داشته باشیم.
در جوامع توسعه یافته مردم کار می کنند که زندگی بهتری داشته باشند ، کار می کنند تا بتوانند از منافع کار کردن خود بیشتر لذت ببرند ، خوش باشند و طعم زندگی کردن را بچشند ولی انسان هایی که تفکر محدود دارند زندگی می کنند که کار انجام دهند ، زندگی می کنند که تا جایی که می توانند فعالیت کنند و شاید بهتر این باشد که بگوییم آنها به دنیا آمده اند که کار کنند و جالب است نه خودشان از منافع کار کردنشان بهره می برند و نه اجازه و فرصت می دهند که دیگران از کنار آنها به آسایش و آرامشی برسند .

حرف مرد یکی است
باور کرده ایم که اگر زمانی حرفی زده ایم تا ابد نباید تغییرش بدهیم چون ممکن است دیگر کسی برای نظر و حرف ما تره هم خرد نکند. اما این باور غلطی است. شرایط تغییر می کند، تجارب و اطلاعات آدمی، باورها و اعتقاداتش ممکن است عوض شود. کار درست این است که تغییر را بپذیریم. باور صحیح این است که پای حرف و قولمان بمانیم و مسئولیت آنها را بپذیریم و انکار نکنیم.

من دشمن ندارم
برخی باور دارند که آدمی دارای روابط موفق است که هیچ مخالف و دشمنی ندارد. همه با او موافقند. این غیرممکن است. تلاش برای همراه و موافق کردن همه اطرافیان تلاشی بی جا و ناصحیح است. هر رفتار و برخوردی داشته باشید بالاخره عده ای پیدا می شوند که خلاف آن گمان کنند، پس سعی نکنیم عالم و آدم را موافق نگه داریم.
اجازه بدهید با داستانی از ملانصرالدین این موضوع را بهتر برایتان توضیح دهیم.روزی ملانصرالدین پسرش را برداشت تا برای خرید به شهر بروند. ملا سوار خرش شد و پسر در کنار آنها به راه افتاد. وقتی به روستای اول رسیدند مردمی که نشسته بودند به همدیگر گفتند: ببینید آن مرد خجالت نمی کشد خودش سوار خر شده پسر کوچکش پیاده می رود. ملا خجالت زده شده از خر پیاده شد و پسرش را سوار خر کرد و به راه افتادند.
پس از مدتی به روستای دوم رسیدند. مردم با دیدن آنها گفتند: پیرمردی با این سن و سال پیاده و یک بچه فسقلی سوار خر است. پس احترام بزرگتر چه؟ بچه خجالت نمی کشد. ملا وقتی حرف آنها را شنید فکری کرد و دید راست می گویند .برای حل مشکل تصمیم گرفت خودش هم سوار خر شود تا حرف مردم هر دو روستا را تایید کند!
باز به راه افتادند و به روستای سوم رسیدند. مردم با دیدن آنها گفتند: وای بیچاره خر!! دو نفر سوار یک خر نحیف شده اند. چه آدمهای پستی. ملا خجالت کشید و از خر پیاده و شد و پسرش را نیز پیاده کرد و به راه افتادند.
به روستای چهارم که رسیدند همه به خنده افتادند!!! روستاییان گفتند آن دو احمق را ببین! خر دارند ولی هر دو پیاده اند. یکی گفت: خدایا به احمق ها عقل عطا بفرما!! و مردم نیز گفتند: آمین!!!

کی مقصره؟
در مورد کارهایی که در زندگی انجام داده اید و تصمیماتی که گرفته اید، مسئولیت پذیر باشید. بسیاری از ما اغلب در زندگی به دنبال مقصر می گردیم. اما از یاد می بریم که در واقع با اینکار زمان خود را از دست می دهیم و به فکر حل مشکل نمی افتیم.
یکی از مهارتهای مهمی که باید در زندگی بیاموزیم اینست که مسئولیت اشتباهات خود را بپذیریم. مادامی که اشتباه خود را نپذیریم و درسمان را از آن نگیریم، بارها و بارها تکرارش خواهیم کرد.



اگر چیزی سر جای درستش نیست به دنبال مقصر نگردیم چراکه چیزی را تغییر نخواهد داد، در عوض به دنبال یافتن راهی برای حل مشکل باشیم. همه شکست می خورند. هیچ فردی را نمی توانید پیدا کنید که زمین خوردن را تجربه نکرده باشد، هیچ اشتباهی در هیچ زمانی از او سرنزده و تصمیم نادرستی نگرفته باشد. باورمان این است که در هنگام شکست باید بگردیم و مقصرها را پیدا کنیم. سهم تقصیر هر کسی را بیندازیم به گردنش تا روشنگر مسیر آینده اش باشد؛ اما باور درست این است هنگامی که کاری به بن بست خورده، پروژه ای پیش نمی رود و زندگی دچار رکود شده، دنبال راه حل باشیم، نه مقصر.

برگرفته از سایت

پاسخی بگذارید

بستن منو
×
×

سبد خرید